مبينامبينا، تا این لحظه: 16 سال و 1 ماه و 24 روز سن داره

عشق مامان وبابا

آخرین روزهای سال 90

سلام به همه دوستهای گلم امروز اومدم تا آخرین پست سال ٩٠ رو بزارم واز دخملی گلم بگم از عشق مامانی بگم که این روزها بد جوری دلم رو میبره حسابی خودکفاست واز اینکه تو کاری کمکش کنم بدش میاد عشق مامانی اگه سرحال باشه وجاییش درد نکنه وگشنه هم نباشه حسابی با خودش بازی میکنه واصلا اذیتم نمیکنه خیلی بهتر از قبل با خودش بازی میکنه وخودش رو سرگرم میکنه ولی امان از وقتی که عصبانی بشه ویا لج کنه ووای از روزی که کسی رو حرفش حرف بزنه وای خدا بقیه اش رو نمیگم خودتون حدس بزنید قیافه بچه ها وقتی لج میکنند چه شکلی میشه واما بگم که من ومبینا گلی وبابایی تا ٣ روز دیگه میریم مسافرت  وبعد از عید که برگشتیم میام واز روزهای عید دوم مبینا مینویسم فعلا هیچ خر...
21 اسفند 1390

خدایا شکرت

خدایا شکرت دخترم امروز خیلی بهتره الان هم داریم با هم وبلاگش رو آپ میکنیم واکسن ١٨ ماهگی تموم شد الهی شکر
12 اسفند 1390

واکسن 18 ماهگی (شب دوم)

سلام خدا رو شکر دختری امروز بهتر بود ولی دیشب تا صبح تو تب سوخت وامروز هم از صبح  راه نرفت تا عصر وبلاخره عصر تونست کمی با آه وناله ودرد راه بره دلم کباب میشه برای نازگلم الهی مامان برای اون دردهات بمیره برای اون صورت بی حالت بمیرم  وای خدا الان میفهمم که سلامتی بچه یعنی چی خدایا همه بچه ها رو در پناه خودت حفظ کن الهی آمین وخلاصه یک ساعت پیش مبینا خانم دوباره تبش شدید شد والان هم با کلی دوا تبش کنترل شده وخوابیده دلم براش میسوزه انشالله که فردا بهتر بشه واین کابوس واکسن از زندگیمون بره بیرون بچه ام میترسه کسی بهش دست بزنه تا میخواهیم بهش دست بزنیم زودی پاش رو نشون میده ومیگه اوف اوف الهی قربونت برم خوشگل مامان من برم&nbs...
11 اسفند 1390

واکسن 18 ماهگی

سلام اول از همه خدا رو به خاطر داشتن دختر سالم وخوشگلم شکر میکنم. عزیز دلم مبینا جونم ١٨ ماهگیت مبارک . ببخشید دیر تبریک گفتم آخه خودت میدونی مامانی  خیلی مشغول وخسته هست. واما امروز که ای وای بر امروز امروز صبح من ومبینا جونم رفتیم مرکز بهداشت وبعد از کلی گریه زاری (موقع  اندازه گیری قد و وزن و زدن واکسن) برگشتیم خونه خانم بهداشت مهربون گفت که سعی کنم دختری پاش رو کم تکون بده تا کمتر اذیت بشه وتبش رو هم کنترل کنم واگر بالا رفت حتما ببرمش دکتر وخلاصه با توصیه های خانم بهداشت راهی خونه شدیم  مبینا از وقتی رسید خونه بچه ام اصلا میلی به راه رفتن نداشت وتا همین الان که خوابیده از بغلم پایین نیومد  وکافی بود فقط دستم ب...
11 اسفند 1390

بدون عنوان

سلام چند روزی هست که اصلا حال وحوصله نداشتم مبینا ودندونش من رو پیر کردند الهی بمیرم بچه ام چی میکشه درد  وبلاهات به جون مامان مبینای خوشگلم دو روزی میشه که مبینا کمی آروم گرفته وباید بگم که احساس مالکیت در وجود دخملکم حسابی گل کرده واسباب بازی هاش رو به هیچ  بچه ای نمیده  . مبینا جونم بدون تو زندگی برام معنی نداره دوستت دارم و برات میمیرم راستش حال نوشتن ندارم فعلا خداحافظ
8 اسفند 1390
1